به گزارش سینماپرس، «جواد شمقدری» از چهرههای شناخته شده عرصه فرهنگی کشور، همزمان با شکلگیری «فتنه ۱۴۰۴» بر بستر اغتشاشات خونین سازمان یافته توسط مزدوران آمریکایی و صهیونیستی که با فرمانبرداری ظاهری اغتشاشگران از فراخوان فرزند کودن و سرسپرده محمدرضا شاه مخلوع صورت پذیرفت؛ اقدام به انتشار سلسله نوشتارهایی با عنوان «جهاد تبیین فراموش شده» نمود که بخش نخست آن با عنوان «ندانمکاری دیروز «نهادهای فرهنگی کشور» عامل اصلی غبطهخوردن برخی جوانان و نوجوانان امروز به دوران «نکبت پهلوی»!» و بخش دوم آن با عنوان « «انقلاب سفید» یک اقدام فرهنگی در دوران «نکبت پهلوی» برای آلودگی روحی و جسمی «جامعه ایران» به پدیدههای شیطانی غربی بود/ چرا کمتر مدیر فرهنگی و سینماگری به سراغ بازتعریف آن نرفت!؟» در یکشنبه هفته گذشته منتشر شد. حالا وی در بخش سوم از این سلسله یادداشتها با نیم نگاهی به فریضه فراموش شده «جهاد تبیین» اقدام به ادامه تعریف بخشی هر چند کوچک از مختصات «رژیم پهلوی» و ارایه شده توسط «سینمای پس از انقلاب اسلامی» پرداخت و نوشت:
یکی از فریب خوردگان اغتشاشات ۱۸ و ۱۹دیماه در انگیزه خود برای مشارکت در این جنایات و هم سوئیاش با شعار «این آخرین نبرده پهلوی بر می گرده» ، گفته من شنیدم «در دوره ی پهلوی در مدارس شیرموز و کیک می دادند!» فارغ از آنکه بهانهی او چقدر واقعی است ولی واقعیت این است که این تصور در بین خیلی از جوانان و نوجوانان و حتی برخی اقشار دیگر نهادینه شده که گویا در دوره پهلوی مردم از خورد و خوراک بهتری برخوردار بودند. این که فقر غذائی و میزان برخورداری آحاد مردم از گوشت و غلات و میوه و خوراکی ها چقدر بوده مطلبی است که باید صاحبان آمار اطلاعات آن را منتشر کنند اما آنچه نسل ما بیاد دارد خاطرات تلخ و بعضا خنده داری است که شاید توصیف آن برای نوجوان و جوان امروزی قابل هضم نباشد تا دریابد حتی خانواده های متوسط شهری، باید طول هفته را می گذراندند تا شاید در روز جمعه، یا یک میهمانی و مراسم عروسی و ترحیمی پیش بیاید تا یک وعده غذای چرب و نرمتری داشته باشند. توصیه عوامانه ای بود که اگر در روز دوشنبه ناخن بگیرید یک وعده غذای پلویی برای تان پیش می آید!! شبها عموما وعده ی شام غذای ساده بود. در تابستانها نان با ماست و خیار و در زمستانها نان و کال جوش. شیرینی غالب برای بچه ها خوردن «نان با قند» بود. بارها دیده میشد که برخی کارگران فصلی در تابستانها ناهارشان تیلیت نان با نوشابه یخ بود ... این وضعیت بود که باعث شد رژیم در سال ۵۵ که به تعبیر خودش به رشد اقتصادی خوبی رسیده در یک حرکت نمایشی برای جبران فقر غذایی، طرح تغذیه رایگان در مدارس ابتدایی و راهنمایی را اجرا کند و با شیرو گاهی کیک و روزهایی هم فقط موز یا پرتقال به جلب رضایت خانواده ها بکوشد. (ضمنا آمار دانش آموزان ابتدایی و راهنمایی را در آن سالها مد نظر داشته باشید که نسبت به روزگار ما بسیار کمتر بود.) حرکتی که بسیاری ازمردم، بخاطر وجود بی عدالتی های گسترده، این اقدام را نوعی خودنمایی رژیم شاهنشاهی تلقی می کردند. جالب است بدانید بسیاری از مدارس در آن دوران در مکانهای استیجاری - که عموما هم مناسب مدرسه نبود- مستقر شده بود و در همان سال ۵۵ به دلیل تورم، مالکان میخواستند اجاره ی املاکشان را بالا ببرند و چون دولت تن نمیداد، درخواست تخلیه می کردند و رژیم برای مقابله با این چالش، قانونی را تحت عنوان سرقفلی بسرعت مصوب کرد که در صورت اصرار مالک بر تخلیه ملک باید نزدیک به نیمی از ارزش ملک به مستاجر یعنی دولت بپردازد! - این قانون در سال ۱۳۷۵ ملغی گردید.
رفتن به رستوران یک پدیده مختص طبقهی اشراف و اصطلاحا پولدار بود. قحطی و گرسنگی برای مردم پدیدهی آشنایی بود. بجز داستان قحطی در جنگ جهانی اول و دوم، این پدیده در برخی مناطق ایران بارها پیش آمده بود. یادم نمی رود در اواخر دهه چهل چگونه مردم سیستان و بلوچستان برای گریز از قحطی به مهاجرت اجباری دست زدند و در کوچه و شهر مشهد افرادی با لباس های بومی آن منطقه و چهره های آفتاب سوخته و رنگ باخته و با چشمان بی فروغ روبرو می شدیم که در جستجوی لقمه نانی در خانه ها را می زدند. یکی از عواملی که گروههای مبارز علیه رژیم شاه، چه در بین کمونیستها و چه مذهبی ها، برای جذب نیرو از آن استفاده می کردند همین پدیده ی گرسنگی و بی عدالتی غذایی بود. در شرح اوج این بی غذایی داستانها وجود دارد که متاسفانه راهی به قاب سینما نیافته است. البته معدود فیلمهایی ساخته شده که به نوعی این پدیده را در آن نشان می دهد. فیلم «شنا در زمستان» ساختهی مرحوم کاسبی یکی از آنهاست. یا فیلم «دایره مینا» مهرجوئی و «ساز دهنی» امیر نادری که ابعاد دیگری از این ناداری را نشان می دهد. متاسفانه این تبیین در سالهای بعد به کلی از سینما و سریال سازی های ما رخت می بندد. (البته به همت آقای طالبی فیلمساز متعهد، فیلم «یتیم خانه» با موضوع قحطی تحمیلی متجاوزان انگلیسی به ایران ساخته شد.)
اینکه چگونه کشوری که با بهره مندی از صادرات نفت سرمایه هنگفتی در اختیار دارد اما رعایایش باید در تامین ابتدایی ترین نیازها مشکل داشته باشد نیازمند پژوهش ها و در مرحله ی بعد ساخت فیلم و سریالهایی است که حداقل اشاراتی به آن داشته باشد. متاسفانه اکثر تولیداتی هم که نقبی به دوره ی پهلوی می زند به دست طراحان صحنه فیلم و بی توجهی کارگردانان، به نمایش صحنه های پر زرق و برقی از آن دوران تبدیل شده که از واقعیت جامعه ایرانی در آن سالها بسیار دور است. وجود لوازم صحنه برای صحنه آرائی و زیبا سازی تصویر دغدغه فیلمساز است اما عموما غفلت می کنند که گاه این صحنه آرائیها با تحریف واقعیت همراه است. هیچ لزومی ندارد برای جذّاب کردن فیلم، انبوه لوازم مختلف (آکساسوار) را در صحنه های فیلم چید. من در ساخت سریال «روزهای ابدی» با همین مشکل روبرو بودم و گاه مجبور بودم وسائلی را از داخل صحنه خارج کنم تا به تصویر واقعی آن روزگار نزدیک تر شویم. دیوارهای خالی از تزئین ها و تابلوها و مجسمه ها و اتاقهای محقر واقعیت آن سالها است.
پدیده ی رنگ و لعاب دادن صحنهها در فیلم و سریالهای تاریخ معاصر که به دوران پهلوی برمی گردد متاسفانه خود به یکی از نقاط آسیب به تصورات غلط مخاطبان جوان و نوجوان ما تبدیل شده است. این امر در سریالهای نمایش خانگی شدیدتر خود را نشان میدهد. خیابانهای تمیز با شبهای نورانی و پرتلالو، اتومبیل های گران قیمت، افراد با لباسهای فاخر و ساختمان ها و محیط های شیک با معماری فاخر همگی تصویر اعجاب برانگیز و قابل تحسین از آن روزگار در ذهن مخاطب ایجاد می کند. بعنوان نمونه سریال «خاتون». در حالی که تا سالها بسیاری از کوچه ها و خیابانهای فرعی خاکی بود و درخواست آسفالت کردن کوچه و خیابان در محلات یکی از چالش های مردم با شهرداری ها بود. دیوارها و پشت بامهای کاهگلی که هر ساله در پایان تابستان باید ترمیم میشد تصویر رایجی بود که در هر کوی و برزن دیده می شد. درست است در شهرهای بزرگ چند ساختمان بلند مرتبه با اسکلت های فلزی و این اواخر بتونی هم بعنوان نماد دوران مدرن ساخته شده بود اما غفلت این است که در تصویر سازی آن دوران از انبوه خانه های کاهگلی و یک طبقه در روستاها و حداکثر دو یا سه طبقه در شهرها کمتر اثری دیده می شود. در خیابان امام خمینی (ارگ سابق) مشهد ساختمان چهار طبقه ای بود که به یمن بلند مرتبه بودن، آن محل به چهار طبقه معروف شده بود. ساختمان هشت طبقه ی اداره بهزیستی کنونی در ضلع شمالی پارک شهرتهران، در دهه سی و حتی دهه چهل پلاتوی عکاسان دوره گردی شده بود که همه آنهایی که سری به تهران می زدند عکسی به یادگار با آن ساختمان به عنوان نمادی از تجدد و ورود به دنیای مدرن می گرفتند!
همین عقب ماندگی هم باعث شد رژیم شاه در آرزوی رسیدن به تمدن بزرگ در تهران و برخی از شهرها همچون شیراز و اصفهان و تبریز و اهواز و مشهد، دست به ساخت و سازهایی بزند تا نمادهای پیشرفت و تمدن جدید در کشور دیده شود که آن هم کمتر به ساختمانهای اداری و آموزشی و زیرساختی منجر شد و عمدتا در ساخت هتل های برند مانند هتل هیلتون، هایت، اینترکنتیانتال و شرایتون و امثالهم محدود شد که همین هتل ها خود نمادی آشکار و مقایسه ای از بی عدالتی در شهرسازی و محیط های زندگی شد و از سوی دیگر باعث رواج فساد گسترده تر در طبقه اشراف و وابستگان دربار و مسئولان بلند مرتبه کشوری و لشگری گردید. در خاطرات فردوست و برخی افراد از حوادث و اتفاقاتی که در این هتل ها و محیط ها، رایج شده بود و پای خوانندگان و هنرمندان غربی را به ایران باز کرده بود سخن بسیار رفته است. اینگونه نبود که این هتلها بستری برای توسعه تجارت و دانش و پیشرفت کشور شود بلکه محملی برای دست اندازی بیشتر به ثروت ملی ایرانیان و تغییر بافت فرهنگی و مذهبی کشور گردید. جنایات فرهنگی و ربایش هویتی که در این محیطها رخ می داد و اخبار آن به بیرون درز میکرد باعث گردید رژیم پهلوی در جغرافیای محدودی با راه اندازی کاباره ها و عرق فروشیهای خُرد و حقیر برای طبقهی مجذوب فساد غربی و وامانده از محیط های گران قیمت، زمینه ی برخورداری آنها را نیز فراهم سازد و برای مخاطبان جنون زده شهرهای کوچک و دور افتاده از مرکز کشور نیز، در فیلم های کاباره ای با حضور هنرپیشگان و زنان رقاص و خوانندگان هجوآمیز، زمینه ی این تخریب را به وسعت ایران گسترش داد.
نظرات